گل پسر من علي گل پسر من علي ، تا این لحظه: 10 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره
محمد سبحان گلممحمد سبحان گلم، تا این لحظه: 5 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره
مجتبی جانممجتبی جانم، تا این لحظه: 3 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره
پیوند عاشقانه ماپیوند عاشقانه ما، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 10 روز سن داره
زهرا خانومیزهرا خانومی، تا این لحظه: 2 سال و 20 روز سن داره

♥♥♥خود عشق♥♥♥

مامان هستم متولد ۶۳. امیدوارم شاد سالم و صالح باشین

بیدار شدن

چند وقتی هست علی جانم دوست داره صبح از من زودتر بیدار شه . برا همین راهکار های مختلفی را امتحان می کنه .  چند وقت پیش از من پرسید : مامان چرا صبح زود تو می تونی بیدار شی اما من نمیتونم ؟؟؟؟ بهش گفتم : آخه من زودتر می خوابم . همون شب طفلی از من زودتر خوابید . ظهر که از سر کار اومدم به من گفت : مامان من از تو زودتر خوابیدم اما بازم تو زودتر بیدار شدی .... دیشب علی دوباره فکری زد به سرش گفت : بابا می دونی چرا مامان از خواب زودتر بیدار میشه ؟ باباش گفت : نه ؟ گفت : آخه به خدا نزدیکتره   باباش پرسید : چه طوری ؟؟؟؟ گفت : آخه نزدیک قبله  می خوابه . امشب می خوام من نزدیک قبله بخوابم تا زودتر بیدار شم . قربون ...
17 ارديبهشت 1394

غایب

دیشب مامانم اومده بودن خونمون . علی هم که مهدشون کلیه آموزش هایی که بهشون دادن را بهشون برگردوندن ( بیش از 10 کتاب آموزشی و کلیه نقاشی هایی که از اول سال آموزش دیدین و....) آورد و به مامانم نشون می داد . مهدشون هر روزی که علی نرفته بود و اون فعالیت کلاسی را انجام نداده بود بالای صفحه نوشته بودن ( غ) یعنی غایب بوده ...حالا علی آقا می گفت مامان مامان اینجا قایق بودم . جالب اینجا بود طوری که مربیشون تاریخ بالای صفحه نوشته بود که علی هر جا عدد 4 را هم میدید می گفت قایق بودم . ...
13 خرداد 1393

تولوپ تولوپ

امروز صبح که علی را برای رفتن به مهد آماده میکردم ، برای لحظه ای رفت روی سینه باباش سرشو گذاشت . وقتی ازاتاق آمدم بیرون که بقیه لباساشو تنش کنم با هیجان به من گفت : مامان بیا ببین اینجای بابا صدا میده : تولوپ تولوپ من که متوجه شدم منظورش چیه . بهش گفتم : شاید بابا ساعت شو قورت داده ؟؟؟گفت :آره مثل ساعت تیک تاک می کنه . بعدش بهش گفتم : مامان جونم همه ماها یه ساعت توی دلمون داریم که اسمش قلب هست .بعدش علی گفت آهان فامیلش ساعته !!!!!!!!!!!
21 آبان 1392

علي آقا و افكارش

جمعه كه خونه بوديم يه دفعه شنيدم كه علي داره با باباش صحبت مي كنه و ميگه . بابايي ميشه اين مغازتو بدهي به شاگردت و يه مغازه بستني فروشي باز كني ؟؟؟؟؟؟؟؟ پفك هم بفروشي ؟؟؟؟ باباش با خنده گفت : اون وقت بابا من ور شكست نميشم ؟؟؟؟ بعد همسري به من اشاره كرد و گفت براش يه بستني بيار انگار هوس بستني كرده .
29 مهر 1392

مامان تنبل

سلام به همه دوستاي گلم مدتيه نمي شه آپ كنم ... يا خسته ام يا كار دارم يا اصلا حسش نيست . امروز رفتم مهد ،  دنبال علي  . مربيش باعث شد اين پست را بزارم . من هر موقع ميرم دنبالش ، منو خيلي معطل ميكنه . اول اين كه تا خداحافظي كنه چند دقيق اي طول مي كشه بعدش هم كه مياد تا كفشاشو بپوشه .... واي از دست علي . نمي زاره هم كه كمكش كنم ميگه خانوم گفته بايد خودم بپوشم . توي اين فاصله مربيش آمد بيرون ، با هم صحبت مي كرديم . خنوم مربيش گفت امروز علي در حال رنگ آميزي  بود كه مي خواستم كمكش كنم . بهش گفتم علي نگام كن تا ياد بگيري . علي هم به جاي نگاه كردن به نقاشي به صورت من زل زده بود و به من نگاه ميكرد . بعد بهش گفتم علي مگه بهت نگ...
29 مهر 1392